مهندسان صنایع دانشگاه مهندسی قوچان

این استفتاء از مقام معظم رهبری رو برای دوستانی میگذارم که شاید ندونند!
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1392ساعت 0:56  توسط سید مجید موسوی نژاد  | 

ترم زندگتون بی مشروطی

لحظه هاتون همیشه پاس

سایه حذف از زندگیتون دور

و معدل شادیتون 20 باد

روز دانشجو را به تو تبریک نمیگویم

تو رابه این روز تبریک میگویم

که این روز

بی* تو* وبی حس *آرمان خواهی* و*ایمانت به حق طلبی*

وجودی بی معناست  

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1392ساعت 13:49  توسط حسن باقری  | 

یه روز، شهردار یکی از شهرهای دنیا! تصمیم میگیره یه برج زیبا تو
شهرشون بسازه. برای این کار از سرتاسر دنیا از سه مهندس(یه مهندس چینی،
یه مهندس آمریکایی و یه ايرانی) میخواد که بیان تا در مورد ساخت برج
باهاشون صحبت کنه.
مهندس چینی میگه من این برج رو برات میسازم ولی قیمتش میشه 3 میلیون دلار.یک میلیون هزینه کارگر و تجهیزات، 1.5 میلیون هزینه مواد اولیه و 500 هزار
هم دستمزد خودم.
... ... شهردار با مهندس آمریکایی صبحت میکنه. مهندس
آمریکایی میگه ساخت برج 5 میلیون هزینه داره؛ 2 میلیون کارگر و تجهیزات،
دومیلیون مواد اولیه و 1 میلیون هم خودم میگیرم
شهردار سراغ مهندس ایرانی میاد. مهندس ایرانی میگه ساخت این برج 9 میلیون
هزینه برمیداره!
شهردار با تعجب میپرسه، چطور ممکنه 9 میلیون هزینه داشته باشه؟ مهندس
ایرانی میگه، 3 میلیون خودت برمیداری، 3 میلیون من برمیدارم، 3 میلیون هم
میدیم به مهندس چینی که برج روبسازه!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1392ساعت 0:16  توسط سید مجید موسوی نژاد  | 

به خودم می گفتم:
 بچه ها تنبل و بد اخلاقند
 دست کم میگیرند
 درس ومشق خود را
 باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
 و نخندم اصلا
 تا بترسند ز من
 و حسابی ببرند

 خط کشی آوردم،
 درهوا چرخاندم...
 چشم ها در پی چوب ، هر طرف می غلطید
 مشق ها را بگذارید جلو  زود، معطل نکنید !
 اولی کامل بود
  دومی لیک کمی بدخط بود
 بر سرش داد زدم...
 سومی بود هراسان
 چون بید، بدنش می لرزید...
 خوب، گیر آوردم !!!
 صید در دام افتاد
 و به چنگ آمد زود...
 دفتر مشق حسن گم شده بود
 این طرف یا آن ور 
 نیمکت را می گشت...(در ادامه مطلب)

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1392ساعت 23:1  توسط سید مجید موسوی نژاد  | 

 
پدري چهار تا بچه را گذاشت توي اتاق و گفت اين جا را مرتب كنيد تا من برگردم، خودش هم رفت پشت پرده. از آن جا نگاه مي كرد مي ديد كي چه كار مي كند، مي نوشت توي يك كاغذي كه بعد حساب و كتاب كند.يكي از بچه ها كه گيج بود، حرف پدر يادش رفت. سرش گرم شد به بازي. يادش رفت كه آقاش گفته خانه را مرتب كنيد.يكي از بچه ها كه شرور بود شروع كرد خانه را به هم ريختن و داد و فرياد كه من نمي گذارم كسي اين جا را مرتب كند.يكي كه خنگ بود، ترسيد. نشست وسط و شروع كرد گريه و جيغ و داد كه آقا بيا، بيا ببين اين نمي گذارد، مرتب كنيم.اما آنكه زرنگ بود، نگاه كرد، رد تن آقاش را ديد از پشت پرده. تند و تند مرتب مي كرد همه جا را. مي دانست آقاش دارد توي كاغذ مي نويسد.هي نگاه مي كرد سمت پرده و مي خنديد. دلش هم تنگ نمي شد. مي دانست كه آقاش همين جاست. توي دلش هم گاهي مي گفت اگر يك دقيقه دير تر بيايد باز من كارهاي بهتر مي كنم.آن بچه شرور همه جا را هي مي ريخت به هم، هي مي ديد اين خوشحال است، ناراحت نمي شود

.

ما كه خنگ بوديم، گريه و زاري كرده بوديم، چيزي گيرمان نيامد. او كه زرنگ بود و خنديده بود، كلي چيز گيرش آمد.

 زرنگ باش. خنگ نباش. گيج نباش. 

شرور كه نيستي الحمدلله. گيج و خنگ هم نباش. 

نگاه كن پشت پرده رد آقا را ببين و كار خوب كن

خانه را مرتب كن، تا آقا بيايد

مرحوم دولابی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1392ساعت 22:53  توسط سید مجید موسوی نژاد  | 

شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم
خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم
خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم
در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم
و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد
و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1392ساعت 21:54  توسط   | 

روز دختر بر مادران آینده

دختران امروز ، دختران دیروز

مادران امروز ،ترشیدگان امروز

همسران فردا ، زنان امروز

ترشیدگان دیروز

سرتونو درد نیارم خلاصه بر همه ی دختران دیروز امروز فردا مبارک باد!(خصوصا دخترای کلاس خودمون)

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1392ساعت 1:49  توسط حمید مقیسه  | 

سلام. گفتم مطلب طنز بذارم برای عوض شدن حال و هوا...!

.

.

تو خیابون یه مرد میانسالی جلومو گرفت , گفت:
آقا ببخشید, مادر من تو اون آسایشگاه روبرو نگهداری میشه, من روم نمیشه چشم تو چشمش بشم چون زنم مجبورم کرد ببرمش اونجا, این امانتی رو اگه از قول من بهش بدید خیلی لطف کردید.
قبول کردم و کلی هم نصیحتش کردم که مادرته بابا, اونم ابراز پشیمونی کرد و رفتم داخل آسایشگاه, پیر زن رو پیدا کردم, گفتم این امانتی مال شماس, گفت حامد پسرم تویی؟
گفتم نه مادر, دیدم دوباره گفت حامد تویی مادر؟
دلم نیومد این سری بگم نه , گفتم آره, پیرزنه داد زن میدونستم منو تنها نمی ذاری,
شروع کرد با ذوق به صدا کردن پرستار که دیدی پسر من نامهربون نیست؟
پرستاره تا اومد گفت شما پسرشون هستید؟ ...(در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1392ساعت 16:43  توسط سید مجید موسوی نژاد  | 

سکه ها همیشه صدا دارند

اما اسکناس ها بی صدا

پس هنگامی که ارزش و مقام شما بالا میرود

بیشتر آرام و بی صدا باشید . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1392ساعت 0:51  توسط حمید مقیسه  | 


حکایت رفاقت من باتو،

حکایت قهوه ایست که امروز به یاد تو تلخ تلخ نوشیدم وباهرجرعه بسیار اندیشیدم که این طعم را دوست دارم یا نه؟

انقدر گیر کردم بین دوست داشتن و نداشتن که انتظار تمام شدنش را نداشتم

وقتی تمام شد فهمیدم باز قهوه میخواهم

حتی تلخ تلخ تلخ........


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1392ساعت 18:0  توسط خانم اصغر پور  | 


به نام خدا

سلام به هم کلاسی های محترم. آرزوی قبولی طاعات و عبادات براتون دارم و فرارسیدن عید فطر را هم تبریک عرض می کنم.

شب بیستم ماه مبارک رمضان توفیقی حاصل شد تا به عنوان تنها نماینده دانشگاه قوچان به دیدار رهبر معظم انقلاب بروم. حضرت آقا در این جلسه بیانات ارزشمندی ایراد فرمودند که دوست داشتم شما هم بشنوید. اما به علت طولانی بودن، خودم خلاصه ای از بیانات رو آماده کردم که اگر حوصله کنید و مطالعه بفرمایید، ممنون میشم. با آرزوی توفیق. یاعلی




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1392ساعت 1:30  توسط سید مجید موسوی نژاد  | 

حکــــم اعــدام بود ... 
اعدامـــی لــحظه ای مـــکث کــرد و بـــوسه ای بر طنــاب دار زد
 
دادســتان گفت:
 
صـــبر کنید آقــای زنــــدانــی این چــــه کـــاریست !؟؟
 
زنــدانی خـــنده ای کــرد و گفت :
 
بیچـــاره طـــناب نــمیزاره زمـــین بیفتم ،
 
ولی آدم ها !!!!! بدجـــور زمــینــم زدن !

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1392ساعت 12:52  توسط   | 

دیروز همسایه ام از گرسنگی مرد

در مراسم ختمش گوسفند ها را سر بریدند…

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1392ساعت 16:11  توسط   | 

دلتنگت که میشوم


   آسمان هم دلش ریش میشود...


   ای از تبار یاس های خوش بو


   تو ای به رنگ سرمستی


   پنهان شده ای که چه؟!


   تابستان بهانه است


   سرزمینمان داغدار کوچ توست...


   غبار دوریت طراوت را مسموم کرده


   و انگورها مستی ز تو میطلبند .


   به گمانم کم سویی اخترکان محصول غیبت های توست...


   ... ای حسن تعلیل جهان!


   نمایان شو


   تا آرامش بر ظرف زمان طلاکوب شود...



                                                   تقدیم به امام زمان

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1392ساعت 7:50  توسط   | 




خوشبختی ما در سه جمله است

تجربه از دیروز , استفاده از امروز , امید به فردا

اما با سه جمله دیگر زندگیمان راتباه میکنیم

حسرت دیروز , اتلاف امروز , ترس از فردا

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1392ساعت 15:14  توسط حسن باقری  | 


نسلی هستیم که هرگز در آینده

نخواهیم گفت:

کجایی جوانی که یادش بخیر!!!

هیچ یاد خیری نداریم...

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1392ساعت 15:50  توسط   | 

 

دشت‌هایی چه فراخ!

کوههایی چه بلند!

در گلستانه چه بوی علفی می آید!

 

من در این آبادی، پی چیزی می‌گشتم

پی خوابی شاید،پی نوری ،ریگی، لبخندی.

 

پشت تبریزی ها

غفلت پاکی بود، که صدایم می زد.

پای نی زاری ماندم، باد می آمد، گوش دادم

چه کسی با من حرف می زد؟...

راه افتادم.

یونجه زاری سر راه،بعد جالیز خیار، بوته های گل رنگارنگ و فراموشی خاک...

ظهر تابستان است. سایه ها می دانند، که چه تابستانی است.

سایه هایی بی لک،گوشه ای روشن و پاک. کودکان احساس! جای بازی اینجاست.

زندگی خالی نیست

مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست.

آری تا شقایق هست زندگی بایدکرد.

 

در دل من چیزی است

مثل یک بیشه نور مثل خواب دم صبح

و چنان بی تابم، که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه

دورها آوایی است، که مرا می خواند...

                                
سهراب سپهری حجم سبز

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1392ساعت 22:7  توسط خانم زاهدی  | 


این یکی از تضاد های زندگی ماست که ادم همیشه کار اشتباه را در بهترین زمان ممکن انجام می دهد.

(چارلی چاپین)

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1392ساعت 12:20  توسط   | 

 آخرین برگ سفرنامه ی باران این است

                                  که زمین چرکین است....


"شفیعی کدکنی"
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1392ساعت 13:28  توسط خانم راستگو  | 

دیشب با خدا دعوایم شد. با هم قهر کردیم ... 

فکر کردم دیگر مرا دوست ندارد.

 رفتم گوشه ای نشستم.

 چند قطره اشک ریختم و خوابم برد.

 صبح که بیدار شدم. مادرم گفت:

" نمیدانی از دیشب تا صبح چه بارانی می آمد"..

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1392ساعت 13:27  توسط خانم راستگو  | 

مطالب قدیمی‌تر